دوستش دارم بیشتر ازآنکه بتوانم وصفش کنم!

چند لحظه نمی شود که به بغل گرفتمش وبوسیدمش، وبه جای امنی منتقلش کردم؛ اما هنوز دلم برایش پرپر می زند؛چراکه دوستش دارم.

چه کنم وقتی که مجبورم برای انجام کارهایم اورا تنها بگذارم، تا چشم حسادت هیچ حسودی به او نیفتد واورا از من نگیرد، نمی خواهم چشم حسودان به او بیفتد چراکه اورا دوست دارم.

در همین گیر ودار به ذهنم می رسد که نکند به دست دشمنان برسد، نه!نه!! خداوند هرگز چنین چیزی برایم مقدر نکند چراکه خیلی دوستش دارم.

پس نباید وقت را هدر بدهم وضایع کنم. کارهایم را زود به پایۀ تکمیل رسانیده وخودرا به او می رسانم واز مخفیگاه بیرونش می کنم وسترش را از او جدا می سازم ودر آغوشم جایش می دهم وشروع به بوسیدنش می کنم، برای لحظاتی چند از این دنیا وما فیها فراموش می شوم؛ چراکه خیلی دوستش دارم.

در همین گیر ودار ناگه با صدای هیلی کوپترها وغرّش تانک ها به دنیایی که لحظاتی چند از آن فراموش گشته ام، باز می گردم، او مرا برای دقایقی از عالم خاکی به عالم إغماء برد؛ زیرا خیلی دوستش دارم.

اورا با خود به سنگری امن می برم ودر کمین می نشینم، او نیست هیچکس جز.......«سلاح محبوبم پیکا یا همان ثقیل»